تبليغاتX
عاشقانه های من
درد دلهای کسی که هیچ کس بود...!!!

ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
این بود زندگی....

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت 21:4  توسط رضا بكراني | 
 

 

من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت 20:59  توسط رضا بكراني | 

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار منای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون منیادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گواندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستانگفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمانخندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبرچون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای اوگفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیانگفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو

 

ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار مننشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار منمی گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار مناین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار منتو سرده و من سرگران ای ساقی خمار منوانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار منگفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار منخواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار منبفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت 20:45  توسط رضا بكراني | 
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 13:28  توسط رضا بكراني | 
میدونی امـــروز روز بـــــزرگیه!
آخــه بـــاز وقــت خداحــافـــظـیه!
با تو دنـیـا یـــه جـورایی آبی بود
با تـو شـب، آسمـونم مـهـتابی بود
با صدات آشنا بـودن زمـزمه هام
نبـودی، ترانـه‏هـات بـودن بـاهـام
با تو مهـربون بودن رنگ چشـام
یاد هیچ کس رو نذاشـتن پیش پام
با تو حـتی اگـه بارون میـگرفـت،
هـمه جـا رنگ بیـابون میـگرفـت،
نـمی تـرســیدم هـراسـون نـبـودم
با تـو مـثـل بـیـد مجـنـون نـبـودم
وقـتی دیدمت چشات بارونی بود
غـم دنـیـا تـو دلـت زنـدونــی بـود
گـفـتـم از دلـت میـشـورم غــمارو
بـر می گـردونـم بهـت شــادیــارو
اومـدم تـا مـهـــربون تـو بـاشــــم
همــدم شـــیرین زبون تو باشــــم
اومــدم تا دلـت آروم بـگــــیــــره
دوباره ترانه ‏هات جون بگـیــــره
اومــدم که همســـفر بشــم باهات
بـگـیـرم خســتگــیا رو از پاهات
خواســتم عاشــقـت کـنـم اما نشـد
عشــق مـن تـوی دل تو جـا نشــد
نشــد از خودم بگــم یکــم بـرات
تا شـــاید بفـــهـمی لایـقـم بــرات
نشــــد از نـگـام بخــونی حـرفمو
نگــرفـتی دوتا دســت ســـردمــو
تو خواستی که من عاشقت باشـم
چطوری میشـــد شــقایقت باشــم؟
حالا روز و شب برام فرق نداره
مثل اون وقتا چشــام برق نداره
حالا خیلی وقـتـه که جـات خـالیه
تــو نــمــیـدونی دلــم چـه حــالیه
کی دیگه میشـناسه خنده هامونو؟
کی میفهمه حرف گریه ها مونو؟
کی میدونه تو کجایی، من کجـام؟
کی ستاره می شماره توی شـبام؟
کی برامون خبر از هـــم میاره ؟
کی میدونه دلامون چی کم داره؟
کی میدونه ما چه حرفایی زدیـم؟
کی میفهمه ما خوبیم یا مهه بدیم؟
کی میتونه بگه تقصــیر کی بود؟
این جــدایی تو بگو کار کی بود؟
هیچ کــی ما رو یه جا باهم ندیده
آخه کی احســاس ما رو فهمیده ؟
دیگه شـــعرامون ترانه نمیشــن
قصه هامون عاشـقانه نمیشــــن
دیـــگه دنیا هـــم با ما را نیمیاد
دیـــگه رفتنم بهونه نــمی خواد
دیگه وقتشه بریم یه جـــای دور
ماکه نیستیم واسه‏هم سنگ‏صبور
دیــگه وقتشــه خداحافظی کـنیم
جــــدا از هــمدیگه زندگی کنیم
+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 13:19  توسط رضا بكراني | 
روی قلب من پا نذاری
یه شبی تو خواب منو جا نذاری

بپا
دزدا توی تاریکی دشت
دلی رو که من بهت هدیه دادم
یکدفه غارت نکنن

بپا
بینمون یه دیوار نکشن
عکسمونو ننداذن تو روزنامه
اسممونو ننویسن
توی اون لیست سیاه

بپا
آدمایی که دل ندارن
یا دارن اما دلاشون از گله
واسه احساس ما قیمت نذارن

بپا
دیونه نشی یهو بخوای
منو مثل مجنون آواره کنی
نگی این حرفا مال تو قصه هاست
منو اینجوری پشیون نکنی

هرچی دوست داری بگو
اما تورو قسم میدم
که منو نذاری بی خبر بری
که چراغ دل ویرونمو خاموش نکنی

تو که از بهارو گل حرف میزنی
عزیز من
چرا زندگیمو پائیز میکنی

بیا باور بکنیم که با همیم
بیا مثل هرچی عاشق رو زمینه
دوتایی سفر کنیم

بریمو دلامونو
از سیاهی های شب بگیریمو
به صبح بدیم



همه اینارو نوشتم
که بگم عاشقتم
که بگم
دلم برات پر میزنه

اما حیف

تو دیگه رفتی و من
مثل بادبادک سرگردونی
تو آسمون
دنبالت میگردمو نمیتونم ببینمت

اما باز داد میزنم:

دوست دارم

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 13:13  توسط رضا بكراني | 

 

تنها همين جوانه‌ی لبخندم از غلغله‌ی باغاتِ بی‌حصار بس است،
يا اگر نشد،
لااقل در حوالیِ آب‌ها
شعری ساده از هوای حوصله بسرايم و بميرم.
(ديگر از اين جهانِ معمولی
جز مرور يادهائی بی‌خواب و خاصه‌ی لبخند، چه می‌خواهم!)
پس تو نيز از بدبينیِ روزانت دعائی اگر باقی‌ست
آرامشِ واپسينِ دستهای مرا
در کفن کردنِ ديدگانِ بارانی‌ام درياب!

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 23:2  توسط رضا بكراني | 
 

شب را نمی‌فهمم چرا شب است
خُب شب است ديگر!


گوش به زيک‌زيکِ زنجره
زبانم لال.


هی به رويا
برای تو ... دستمالِ بنفشی را در باد تکان می‌دهم
تو می‌آيی وسطِ آن همه ملايکِ آشنا می‌روی
حرام اگر اين طرفِ خودت را ديده باشی!


می‌دانم گاهی اوقات
يک عده حق دارند حسودی کنند
چه عيبی دارد، بزرگ باش!


وای ... وقتی که من بميرم
چه شب‌پَره‌ها که در تخيلِ نرگس نخواهند گريست!

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 22:52  توسط رضا بكراني | 
 

گاه يادِ همان چند ستاره‌ی دور که می‌افتم

دور از چشمِ تاريکی
می‌آيم نزديکِ شما
کمی دلم آرام بگيرد
خيالم آسوده شود

جای بعضی زخم‌ها را فراموش کنم
اما هنوز نگفته: ها!
باد می‌آيد.


با اين حال تو خودت قضاوت کن
من هنوز هم
بَدترين آدم‌ها را دوست می‌دارم.

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 22:49  توسط رضا بكراني | 
 


 

الو سلام ...
           آسمان ...
                   بهشت ...
                             منزل خدا؟
و آنطرف فرشته‎اي جواب مي‎دهد: شما؟
ـ من از زمين شماره را گرفته‎ام، خدا كجاست؟
و باز هم جواب مي‎دهد چه مهربان صدا:
چه خوب شد كه آمدي، خدا سفارش تو را
به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما
ـ به او بگو كه پلك كوچه هفته‎هاست مي‎پَرَد
ولي كسي قدم نمي‎زند سكوت كوچه را
دلم براي پر زدن دوباره لك زده، زمين
چه نا نجيب بال را گرفته از پرنده‎ها


و قطع شد. الو...
الو...
كسي نبود، هيچ كس
دوباره مي‎شود گرفت نه؟ خيال بود؟ يا...
ولي كسي كنار من نجيب و آسمان به دست
كسي كه قد او بلند از زمين گرفته تا...
نشسته بود پيش من، فقط دو آه فاصله
كسي كه مثل هيچ كس نبود جز خودِ خدا...

+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 23:20  توسط رضا بكراني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نمی دانم دردهای دلم را گفته ام یا دل درد هایم؟؟؟؟؟؟

نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
آرشیو موضوعی
درد دلهای کسی که هیچ کس بود.!!!
نویسندگان
هیچ کس
رضا بكراني
پیوندها
mona
pesare jahanami
sokot dina
kamran najafzadeh
balatar az marg
negin
dokhtaran atash
bof kor
چند سال قبل از خود کشی ام...
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست***
بدون شرح
تا رهایی
<<هر چی که بخوای>>
آسمان مال من است
هتل کالیفرنیا
مرا ببخشید که زاده شدم
pir-bakran
سهراب سپهری
نارسیس عزیز***
علیرضا افتخاری
جرم عاشقی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

موزيك اتفاقي

به دنیا بگوید باستد می خواهم پیاده شوم

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد
Time spent here:
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران